تبليغاتX
گريز
گريزي از ميان ...
امروز

        زندگی مبتذل شده بود

و من به ابتدایی ترین

     نیاز خود می اندیشم

به جنایت

     و به کلید در

                  اقلیما...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 20:31  توسط صابر | 
فردا ساعت ۶:۲۰ دقیقه صبح برای بیست و یکمین باربه دنیا خواهم آمد.

فردا روز خاصی نیست روزی است که برای من فیلم بی برگشتی به نام زندگی شروع به پخش کرده است. فردا به ساعت ۶:۲۰ بیدار خواهم شد و به همه چیز و هیچ چیز خواهم اندیشید. به خدا می اندیشم که روزگاری است غریبه ای بر در شده است . به مادرم و به پدرم به خانواده و دوستان و عزیزانم هر آنچه که کلیشه است می اندیشم. فردا می خواهم غرق در کلیشه ها شوم فردا می خواهم در این لحظه گم و مبهم که همچون شوری گریه در شیرینی خنده است به همه چیز و هیچ چیز بیاندیشم.

زندگی ام در گذر این ثانیه ها در گریزی پی در پی تبدیل به ماجرایی مبتذل و ساده در مجلات زرد شده است.

من فردا به بزرگی که از دست داده و کوچکی که در پیش گرفته ام نخواهم اندیشید. کلید اندیشه هایم را نمی دانم در کدامین روز و در آغوش کدامین کس گم کرده ام

فردا در ساعت ۶:۲۰ به خودم خواهم گفت : تولدت مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 22:56  توسط صابر |