تبليغاتX
گريز
گريزي از ميان ...
و فریب آنچنان همه گیر شده است

که به سختی می توان

راه درست را از نادرست تشخیص داد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 2:33  توسط صابر | 
سرم درد می کند. گیجم. دنیا گاهی به راست و گاهی به چپ می چرخد. مردی سنگ به شیشه میزند و می گوید: لیوان آبی بدهید.  مردی نیست. لیوان را خودم سر میکشم. سرم را بروی بالشت می گذارم ... دستان زنی به دور من حلقه شده. نیمه شب از خواب می پرم . بدنم می لرزیدو قلبم به شدت می زد. مردی به شیشه میزد فریاد می کشید : لیوان آب مرا که خورد!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 21:24  توسط صابر | 
 من، و همه مردانی که میمیرند،

و همه سوارانی که در غبار ها گم می شوند،

تا یاد زندگی پوچی را در یادها بگذارند

که سال ها است به آن می خندیم، گریه می کنیم

و سرانجام با لبخند ، لب مرگ را خواهیم بوسید

و خواهیم گفت

به خاطر فروغ، و همه جاودانگیش

و ما و همه فروغ هایی که تا ابد خواهند زیست

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 22:46  توسط صابر |