تبليغاتX
گريز
گريزي از ميان ...
پر از خالی

بخند . . .

و هنوز هم فکر کن

درست می روی

 

من نمی دانم

شاید

 مردی در باران مرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 21:21  توسط صابر | 
ببخشید یه سوال داشتم

داشتم...!!!

من روزی یک سوال  داشتم

و اینک جز سر خوردگی ...............................................

 

چیزی نیست

می دانم 

که چیزی نیست

 

باد در گوشم می گفت

می گفت و می گفت

راز نا دانسته ای از سوالی که داشتم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 22:18  توسط صابر | 

و اما، و اما

دوستی و چه واژه سرد و سنگینی-

 که همه چیز را

از ورای آنچه ما را دور و نزدیک نگاه داشته ،

می خواند نانوشته های نا دانسته ام را

و منی از وجودم،

که براستی نمی دانم من اویم، یا او من است

فریاد تلخی می کشد

من می خندم

و او را به سلوک احمقانه خویش می برم

و باز هم می خندم

زندگیم را جز این

پاسخی هست، آیا؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 23:5  توسط صابر |