تبليغاتX
گريز
گريزي از ميان ...
تقدیم به آن کس که میداند هیچ احساسی نسبت به او ندارم

و تقدیم به نیمکت خالی ذهنم...

                                                           |-----------|

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 23:58  توسط صابر | 
منجی اومده، همه جا هم پر از عدل و داد شده، شیطان هم آواره شده. یه برگه گرفته دستش این ور اون ور می بره که تکلیف انگوری که حوا خورده رو مشخص کنه. از طرفی منجی دستور داده که برای همه حوا ها یکی یکی فرشته مراقب بزارن که آقای شیطون یه وقت گولشون نزنه امضا بگیره که به رضایت خودشون انگورو خوردن. شیطون بیچاره هم که خسته شده بود، مدام می رفت پیش مردها و ازشون می پرسید که " یعنی دیگه کسی از روی شهوت بچه دار نمی شه، کسی به خاطر خودش با زنی نمی خوابه" ولی مردها هم فرشته نگهبان داشتن که نمی ذاشت شیطون گولشون بزنه. خدا هم که دیگه سرش اینقدر شلوغ شده بود که کاری به شیطان نداشت، بیچاره وا مونده بود از همه جا، روزی هزار بار سجده ادمو می کرد دیگه فایده نداشت، همه آدم و حوا های دنیا برای شیطون کور و کر شده بودند...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 1:2  توسط صابر | 
می دونم که نمی دونین!!

البته می دونستم که ممکنه یه روز بدونین، ولی خوب الان نه نمی دونین. خودش هم نمی دونه

اگه هم می دونه، خودشو زده به خری. اما این وسط منم که از همه بهتر می دونم...!

یکی از دوست های شاعرم، یه شعر گفته که هیچ شباهتی به شعر نداره، منم یک داستان نوشتم که شباهتی به داستان نداره!!! قراره فردا بریم پا میز مذاکره که با هم طاق بزنیمشون.

روده های آدم وقتی راسته، دنیا یه جوری می شه، دیگه نگاه کردن به ساق های لخت یه زن لذتی نداره. حتی کشیدن یک سیگار با چس دود کردنش هم فرقی نداره، سر دوستت کلاه گذاشتن هم فایده نداره، خدا هم سودی نداره، جهنمش هم گرمایی نداره، بهشتش هم حوری نداره ...اینم اصلا شباهتی به شعر نداره

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 0:52  توسط صابر |