تبليغاتX
گريز
گريزي از ميان ...
   بازی را دوست می دارن ، کودکان کنجکاوی که در چشم هایشان، عظمت کهکشان ها تبدیل به مردمکی ملتهب و پر هیجان می شود.

    و من چه دورم از کودکی، و چه گریزان از این بازی...

در گریز از خود  در کوچه ها دیوانه وار به دنبال چرخی غلطان می دویدم، و کودکی خود را فریاد می زدم، و ناگهان زمان گم شد، و من خود را کودکی یافتم، ترسان در میان مهره های بازی بزرگان ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 3:47  توسط صابر | 
سگ ها همچنان پارس می کنند. سگ ها همپنان پاچه می گیرند. سگ ها وفادارند، سگ ها نمی دانند، سگها فقط می درند، پاره می کنند...

اما دوستان من رهگذران ساده ای نبودند، آنها پا برهنه به میان رفته اند، تا غبار نفرت را از سیمای وهم آلود آزادی بزدایند، و اسیر پنجه های سگ ها شدند، و چه سگ هایی ...

من نمی دانم، من نمی دانم، رویارویی با سگ ها چگونه است،من نمی خواهم که بدانم، که دندان در گوشت رفتن چه احساسی دارد، من فقط می دانم ،دوستانم تنهایند ...

 

نفرین بر ترس ، نفرین بر من، نفرین بر ما و آنان که ترس گلوهایشان را خشکانده است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 0:37  توسط صابر | 
شب ها خوب نمی خوابم .روز ها گیجم. تمرکز ندارم

گریز من به مرحله بدی رسیده . اینجا همه چیز در پس سایه ای سیاه جان می بازه ... همه عشق هایم تبدیل به گل های مصنوعی شده اند که اگر آب بهشان ندهی همینجوری خواهند ماند

"ارغوان

    شاخه همخون جدا مانده من

                     دامن صبح بگیر وز سواران خرامنده خورشید بپرس

                                                                          کی برین دره غم می گذرند"

              

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 14:21  توسط صابر |